d9851
نویسنده: پگ تیندال جكسون
مترجم: رامك نیك‌طلب
فلورانس چشمانش را باز كرد. اتاق به قدری سرد بود كه می‌توانست بخار نفس‌هایش را در نور كم رنگ صبح ببیند. اولین چیزی كه به یاد آورد این بود: آه نه، امروز روز تخم‌مرغ است!
پتو را روی سرش كشید؛ امّا لحظه‌ای بعد از رختخوابش بیرون پرید. لباس پشمی قرمزش را به سرعت از روی صندلی برداشت و از زیر صندلی جوراب‌ها و كفش هایش را پیدا كرد و پوشید. از پله‌ها دوان دوان پایین آمد. كنار اجاق رفت و لباس هایش را محكم به زمین انداخت. مادر برای صبحانه ی بچه‌ها نان می‌برید. فلورانس مِن من كرد: «امروز روز تخم‌مرغ است مادر! حالم زیاد خوب نیست. می‌شود پدر تخم‌مرغ‌ها را تحویل دهد؟»
مادر قاطع گفت: «ولی تو كاملاً سرحال به نظر می‌رسی. می‌دانی كه وقتی درشكه را با خودت به مدرسه می‌بری، ما وسیله ی حمل و نقل دیگری نداریم. پدر امروز در طویله خیلی كار دارد.»
سپس آرام روی برش های نان كره ی محلی مالید. در همان حال ادامه داد: «دلیلی ندارد امروز تخم‌مرغ‌ها را به مغازه ی جان تحویل ندهی!»
چشم‌های فلورانس التماس می‌كرد:«امّا مادر، اگر بچه‌ها من را موقع تحویل دادن تخم‌مرغ‌ها ببینند، چی؟»
مادر كاسه ی بزرگی برداشت و آن را از آشی كه تمام شب آرام آرام پخته شده بود، پُر كرد:«ـ مگر، آن ها چه می‌كنند؟» و كاسه ی آش را با خامه و شكر سرخ تزیین كرد.
فلورانس صورتش را شست و لباس هایش را پوشید و كنار میز نشست. قاشق قاشق آش خورد؛ ولی آش به نظرش مثل همیشه خوش مزه نبود.
ـ مادر بچه‌های شهر به ما بچه‌های ده می‌خندند و ما را دهاتی صدا می‌كنند.
مادر پاپیون كشی بزرگی برداشت و با آن موهای سیاه و درخشان فلورانس را بست. بعد دخترش را در آغوش گرفت: «ولی من مطمئنم آن بچه‌ها آرزو دارند برای یك روز هم كه شده با اسب به مدرسه بیایند. شرط می‌بندم آن ها به تو حسودی می‌كنند.»
فلورانس با این حرف مادر هم راضی نشد. صبحانه‌اش را خورد و كت سیاه مخملش را به تن كرد. بعد شال پشمی بلندی دور سر و گردنش پیچید و دستكش‌هایش را به دست كرد. مادر پس از این كه بسته ی غذای فلورانس را به دستش داد، یادداشتی به معلّمش نوشت.
ـ مادر، علتش را ننویس. فقط تقاضا كن اجازه دهد من یك ساعت زودتر از مدرسه بیرون بیایم. تا قبل از تعطیل شدن مدرسه تخم‌مرغ ها را تحویل دهم.
مادر گفت: «ولی عزیزم برای این كار پانزده دقیقه كافی است. فقط یادت باشد به پسرهای اسطبل‌‌دار بگویی یك ربع به چهار برمی‌گردی تا آن وقت آن ها «كلنل» را حاضر و آماده به تو دهند.»
فلورانس تنها كودك خانواده بود كه به مدرسه ی شهر می‌رفت. برای همین اجازه داشت با درشكه برود. ساعت درست هفت و نیم صبح بود كه خانه را ترك كرد. كلنل، سرگرم خوردن یونجه از آخورش بود و بخار از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون می‌زد. فلورانس به لب اسب دهنه زد. طنابی را كه به قلاّب دیوار اسطبل آویزان بود، پایین‌ آورد و چون قدش از اسب كوتاه‌تر بود، افسار را دور سر حیوان جمع كرد. دهنه ی روی افسار یخ زده بود. افسار را در دستش گرفت و «ها» كرد. اسب آهسته لب هایش را حركت داد. دختر با اسب حرف زد: «پسر پیر! نمی‌خواهد دهان با محبتت را با باز كردن، سرد كنی!»
انگار «كلنل» حرف دخترك را قبول كرد. با صدای قِرِچی دندان‌هایش را به هم چفت كرد. وقتی همه ی ركاب ها محكم بسته شد، فلورانس، كلنل را به طرف درشكه برد. درشكه به جای چرخ، لبه‌های پهن و صاف مخصوص سر خوردن روی برف داشت؛ درست مثل سورتمه. این لبه‌های صاف به همان سرعتی درشكه را بر برف می‌سراند كه چرخ ها در تابستان جاده را می‌پیمودند. یراق كردن اسب بزرگی مثل كلنل، كار هر كودكی نبود؛ ولی فلورانس در این كار مهارت داشت و در تابستان و زمستان در عرض یك ربع به راحتی اسب را آماده می‌كرد.
خیلی زود همه چیز مرتب شد و فلورانس ركاب دهنه در دست، روی درشكه نشسته بود و بالاپوش دامنی درشكه را روی پاهایش انداخته بود. سپس نگاه سریعی به اطرافش كرد. به امید این كه پدر فراموش كرده باشد جعبه ی تخم‌مرغ را در درشكه بگذارد. آه نه! جعبه آن جا بود. آهی كشید و ركاب ها را در هوا تكان داد: «برو كلنل!»
هوا صاف بود؛ امّا سوز داشت و دماغ فلورانس را قلقلك می‌داد. فلورانس سه و نیم مایل راند و به شهر رسید و فوری به سمت اسطبل نگهداری اسب ها رفت. اسطبل فقط یك ساختمان با مدرسه فاصله داشت. زمین نزدیك آنجا هموارتر بود و فلورانس با سرعت بیش تری راند. در آن اسطبل هوا گرم بود و آخورها پر از یونجه و كلنل می‌توانست هر وقت دلش می‌خواست آب و یونجه بخورد. یكی از پسرها به طرف فلورانس آمد. فلورانس فریاد زد: «صبح بخیر جرج!»
جرج به فلورانس در آماده كردن جای اسب و جوی ناهار كلنل كمك كرد.
فلورانس گفت: «من حتماً تا ساعت یك ربع به چهار برمی‌گردم.»
تمام روز در مدرسه به تخم‌مرغ ها فكر می‌كرد. كمی قبل از ساعت چهار به اسطبل برگشت و به جای این كه از خیابان اصلی به مغازه ی «جان بك» برود از در عقب به كوچه ی پشتی رفت. به این ترتیب اگر بچه‌ها تعطیل می‌شدند، نمی‌توانستند او را ببینند. برفِ خیابان اصلی، كاملاً سفت بود؛ چون سورتمه‌های زیادی از آن جا می‌گذشتند؛ ولی كوچه پر از برف های له شده یا یخ‌های تكه تكه شده بود. كلنل آهسته قدم برمی‌داشت؛ ولی ناگهان درست وسط یك قطعه یخ شناور پایش سُر خورد و نتوانست كنترل خود را حفظ كند و محكم به زمین خورد. وحشت‌زده شده بود و با عصبانیت سعی می‌كرد دوباره روی پاهایش بایستد؛ ولی نمی‌توانست. شیهه‌های بلندش، فلورانس را ترساند. مطمئن بود پای اسب شكسته است. با خود فكر كرد سر كلنل را در دست بگیرد و با نوازش آرامش كند. در این هنگام سر و كله ی چند تا از بچه‌های مدرسه پیدا شد. شیهه‌های دیوانه‌وار اسب آن ها را به كوچه كشانده بود. همین كه فلورانس را دیدند، دویدند. از میان آن ها «جیم لیك» كه بزرگ تر از بقیه بود، جلو آمد. به نظر می‌رسید می‌داند چگونه اسب را آرام كند. جیم، كلنل را وادار كرد به پهلو دراز بكشد و به فلورانس اشاره كرد كه آرام سر اسب را روی زمین بگذارد. بعد بلند شد و از درشكه بالاپوش را برداشت. فلورانس كنار سر اسب زانو زد و شروع به نوازش اسب كرد و در همان حال در گوش اسب زمزمه كرد: «پسر خوب، زود خوب می‌شوی، حالا استراحت كن.»
جیم از یكی از دخترها خواست پتوی بیش تری از مغازه ی جان بك بیاورد. بعد از دوتا از پسرها خواست تا كمكش كنند تا بالاپوش را زیر پاهای جلویی كلنل پهن كنند. خودش پتوهای دیگر را زیر پاهای عقبی اسب پهن كرد. وقتی همه چیز آماده شده، جیم فریاد زد: حالا! و بچه‌ها همگی سر كلنل را بلند كردند و وادارش كردند كه روی زانوهایش بنشیند. اسب با یك تكان سریع، بدنش را از حالت نشسته بلند كرد. اول پاهای جلویش را روی پتو گذاشت و سپس پاهای عقبش را. و با یك حركت دیگر بر چهارپایش ایستاد. همه ی بچه‌ها هیجان‌زده هورا كشیدند. سرانجام همه چیز مرتب شد. بچه‌ها كلنل را تا مغازه ی جان بك همراهی كردند. بك از مغازه‌اش بیرون آمد و جعبه ی تخم‌مرغ‌ها را تحویل گرفت؛ ولی از ماجرا خبر نداشت. «هلن تامن» از فلورانس پرسید: «ممكن است ما هم كمی از راه را با تو سوار درشكه شویم؟»
«بیلی تایر» با هیجان به كلنل نگاه كرد و گفت: «فلور تو خیلی خوش‌بختی كه می‌توانی با اسب به مدرسه بیایی.»
آن شب فلورانس به مادرش گفت: «مادر! بچه‌ها من را دوست دارند به نظر آن ها من خیلی خوش‌بختم كه در مزرعه زندگی می‌كنم و اسب دارم. آن ها آرزو داشتند جای من بودند. می‌توانید باور كنید؟»
مادر به دختر كوچكش نگاه كرد. چشمان سیاه دخترش از شادی می‌درخشید. او را در آغوش گرفت: «البته که من باور می‌‌كنم!»

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>