151

آرزوی روباه خاکستری
اسم پسر سرخ پوست روباه خاکستری بود.اسم پدرش چه بود؟ سرکرده ی سگ های آبی. آرزوی روباه خاکستری این بود که وقتی بزرگ شد با پدرش و سرخ پوستان دیگر به شکار برود.یک روز عصر همه ی سرخ پوستان دور آتش حلقه زده بودند. سرکرده ی سگ های آبی به آرامی چپق می کشید.آن ها فردا به شکار بزرگ می رفتند.روباه خاکستری بیرون از حلقه ی آتش نشسته بود و به دود آتش که با کندی و آهستگی راه آسمان را در پیش می گرفت و به هوا می رفت، خیره شده بود. او به افسانه های شکار گوش می داد. شکارچیان سرخ پوست داستان های بسیاری درباره ی مهارت خود در شکار تعریف می کردند.آتش به زودی سرد شد. شکارچیان سرخ پوست یکی پس از دیگری آن جا را ترک کردند تا پیش از آغاز سفر طولانی، استراحت کنند.آفتاب سر نزده، باید آماده می شدند. روباه خاکستری منتظر ماند تا آخرین سرخ پوست هم برود، بعد آهسته به پدرش سرکرده ی سگ های آبی نزدیک شد و کنار او نشست.
روباه خاکستری گفت : “پدر خیلی دوست دارم با شما به شکار بیایم.من قوی هستم . می توانم تیری پرتاب کنم که به سرعت باد پیش برودو به هدف بخورد.”
پدرش گفت :” این را بدان که حتی پسر یک رئیس قبیله هم باید شجاعتش را ثابت کند تا بتواند با شکارچیان دیگر به شکار بیاید.باید برایم یک پر عقاب بیاوری .فراموش نکن که این پر باید از دم عقابی خشمگین و زنده کنده شده باشد.اگر این کار رابکنی می توانی با ما به شکار بیایی.”
فردا صبح خیلی زود روباه خاکستری جست و جوی طولانی و سخت خود را برای یافتن آشیانه ی عقاب خشمگین آغاز کرد. می دانست که عقاب آشیانه اش را بر فراز کوهستان ها می سازد.روباه خاکستری روزها و روزها راه رفت تا به دامنه ی کوهستان رسید.پس از روزهای بسیار بالا رفتن از کوهستان به جایی رسید که هیچ درختی آن جا نروییده بود.این جا بلند ترین نقطه ی کوهستان بود.
با احتیاط جلو رفت. با چشم های تیزبین خود مراقب صخره های خشن و پرتگاه های کوهستان بود.

روباه خاکستری به عقاب ها کمک می کند
روباه خاکستری در این لحظه عقاب را دید.عقاب بالای یک صخره در پرتگاه ، از پوشال ها و ترکه ها و شاخه ها برای خودش آشیانه ای درست کرده بود.روباه خاکستری از صخره های تیز بالا رفت و به آشیانه ی عقاب نزدیک شد.به آشیانه نگاه کرد.اتفاق بدی افتاده بود! دوجوجه عقاب حال خوشی نداشتند.سرشان شل شده بود. روباه خاکستری بازهم نگاه کرد. کنار آشیانه بر لبه ی پرتگاه، عقاب مادررا دید که زخمی شده است.تیری به بالش خورده بود.تیر هنوز در بال عقاب بود.روباه خاکستری فهمید که خطر خانواده ی عقاب ها را تهدید می کند.با خود فکر کرد پدر عقاب ها مرده است!بچه عقاب ها گرسنه بودند.مادرشان کمک می خواست.لبه ی پرتگاه دراز کشیده بود و به جوجه های گرسنه اش نگاه می کرد؛ اما نمی توانست از جا تکان بخورد و برای آن ها غذا بیاورد.
روباه خاکستری به سرعت از صخره پایین پرید. به خوبی می دانست که چه باید بکند. رد پای حیوانات را آن دور و برها دیده بود.می دانست که خرگوش ها آن دور و بر ها زندگی می کنند. خیلی زود یکی از آن ها را دید! هدف روی سنگی ایستاده بود.روباه خاکستری سنگی برداشت وآن را به سوی خرگوش پرتاب کرد.سنگ به هدف خورد و خرگوش نقش زمین شد.روباه خاکستری خرگوش را با خودش از صخره بالا برد.آرام آرام به آشیانه ی عقاب ها نزدیک شد.خرگوش را زمین گذاشت. چاقویش را در آورد و پوست خرگوش را کند.سپس گوشت خرگوش را قطعه قطعه کرد و آن ها را به جوجه عقاب ها داد.عقاب مادر، ضعیف و زخمی بود. نمی توانست از جای خود تکان بخورد. دلش نمی خواست جوجه هایش از دست آن غریبه غذا بخورند. می خواست به روباه خاکستری حمله کند؛ اما نمی توانست. از دست جوجه های خودش هم عصبانی بود.روباه خاکستری مراقب بود که عقاب به او صدمه ای نزند.او دور از منقار و پنجه های عقاب ایستاده بود و به جوجه ها غذا می داد.کم کم مادر عقاب ها فهمید که روباه خاکستری نمی خواهد به جوجه هایش آسیب برساند.آرام شد.منتظر ماند تا جوجه هایش غذا بخورند.روباه خاکستری عقاب مادر را نگاه کرد. می دانست که عقاب نمی خواهد به اوآسیب برساند. بی آن که بترسد تکه ای گوشت برید و به عقاب داد.وقتی عقاب غذایش را خورد تیری را که دربال عقاب فرو رفته بود به آرامی بیرون کشید.سپس بال عقاب رابست.برای این کار از ترکه های محکم و علف های سفت استفاده کرد. روباه خاکستری چندین هفته پیش عقاب ها ماند.او هر روز به شکار می رفت و برای عقاب ها غذا تهیه می کرد.یک روز نتوانست شکاری پیدا کند.هنگام غروب خسته و دست خالی داشت بر می گشت که ناگهان صدایی شنید. خوب گوش داد: صدای غرش یک شیر کوهی بود! روباه خاکستری به سرعت دوید.می دانست خطر عقاب ها را تهدید می کند.شیر خیز برداشته بود و آماده ی حمله بود. روباه خاکستری به آرامی کمانش را در آورد.تیری در آن گذاشت و به سوی شیر نشانه گرفت. تیر، هوا را شکافت و در کمر شیر فرود آمد. شیر ناله ای کرد.به سوی روباه خاکستری خیز برداشت؛ اما تیر دیگری به سوی او پرتاب شد.تیر دوم به شانه ی شیر خورد و او را به زمین انداخت. روباه خاکستری به شکار نزدیک شد؛ اما پیش ازآن که به او برسد شکار از بالای صخره پرت شد و به صخره ی پایین تر افتاد. روباه خاکستری پایین رفت.شیر کوهی مرده بود. پوست او را کند و آویزان کرد تا خشک شود. حالا می توانست گوشت زیادی برای عقاب ها ببرد.

مادر عقاب ها به محبت روباه خاکستری پاسخ می دهد
یک روز صبح وقتی روباه خاکستری از خواب بیدار شد، عقاب مادر را ندید.عقاب مادر پرواز کرده بود. روباه خاکستری منتظر ماند.با جوجه عقاب ها که حالا بزرگ و قوی شده بودند، حرف زد.به زودی عقاب مادر به آشیانه بازگشت.در پنجه هایش یک خوک وحشی بود.عقاب مادر هدیه را پیش پای روباه خاکستری انداخت. روباه خاکستری می دانست که عقاب ماده می خواهد محبت های او را جبران کند.حال عقاب طلایی خوب شده بود. حالا می توانست مثل گذشته پرواز کند و نیازهای آشیانه را برآورده کند. می توانست هر روز شکار کندو به جوجه هایش غذا بدهد.روباه خاکستری می دانست که دیگر وظیفه اش در آن جا به پایان رسیده است.او می توانست به قبیله ی خود برگردد؛ اما پیش از بازگشت از دم عقاب مادر، پری طلایی کند.

روباه خاکستری به شکارچیان می پیوندد

روباه خاکستری لباس شیر را پوشیده بود و به کمر بندش پر عقاب بسته بود.او در راه طولانی خانه با خود فکر می کرد و کلنجارمی رفت. هرچه به پایان سفر نزدیک می شد، درباره ی پر عقاب بیش تر دچار تردید می شد. پیش از آن که راهی کوهستان شود، پدرش به او گفته بود: فراموش نکن که این پر باید از دم عقابی خشمگین و زنده کنده شده باشد.
به واژه ی خشمگین فکر کرد. وقتی به خانه رسید، مطمئن شد پری که با خود آورده، پر عقابی خشمگین نیست.
روباه خاکستری به سرعت پدرش را پیدا کرد.پر را به او نشان داد و داستان را برایش تعریف کرد.وقتی داستان به پایان رسید، سرکرده ی اسب های آبی پرسید: “خودت به تنهایی شیرکوهی را کشتی؟”
روباه خاکستری گفت :”نه .من فقط زخمی اش کردم.اواز صخره پرتاب شد و کشته شد.”
سرکرده ی اسب های آبی برای مدتی طولانی به فکر فرو رفت. سرانجام سرش را بلند کرد ، به پسرش نگاه کرد و گفت:” باید در این مورد با مردان دانای قبیله مشورت کنم.”
سرکرده ی اسب های آبی، مردان دانای قبیله را جمع کرد و با آن ها حرف زد :” پسرم پاداش خود را گرفته است. او پوست شیر کوهی خشمگین را به تن کرده و همین طور صاحب یک پر طلایی از عقابی نیرومند است. او اکنون آماده ی پیوستن به شکارچیان است؛ اما پیش از آن باید به داستان او گوش کنید.”
روباه خاکستری ماجرای کوهستان و عقاب مادر و پر طلایی را تعریف کرد.او بی صبرانه منتظر تصمیم مردان دانای قبیله بود.سکوتی طولانی برقرار شد.سپس ابر سفید، پیرترین سرخ پوست قبیله گفت :”تو می توانی به گروه شکارچیان شجاع قبیله بپیوندی.ماموریت خود را با مهارت به انجام رساندی.تو توانستی با مهربانی ات عقاب طلایی خشمگین را رام کنی.این کار بسیار شجاعانه تر از کندن یک پر عقاب و از خطر گریختن است.”
دیگر مردان دانای قبیله به نشانه ی تایید سر تکان دادند.
خاطرات عقاب ها برای روباه خاکستری مانند گنجینه بود؛ اما به تازگی گنج دیگری هم نصیب روباه خاکستری شده بود.این گنج همان جمله ی ابر سفید بود: مهربانی کردن به یک دشمن خشمگین، کاری بسیار شجاعانه است.

نوشته ی کلایر دوتر
ترجمه ی :مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>