b621
نویسنده: یوشیكو اوچیدا
مترجم: مجید عمیق

داستان بلند «رازهای هیساكو» دربارهء دختری است كه در توكیو متولّد شده است. او با پدربزرگ و مادربزرگش در شهر كیوتو زندگی می‌كند. بعد از تولّدش، مادر و در دو سالگی پدر را از دست داده است و اكنون نوجوانی سیزده ساله است.
نویسنده در دوازده فصل كتاب ماجراهای مختلفی را مطرح می‌كند كه در همهء آنها هیساكو شخصیّت اصلی است و نقش و حضوری فعال دارد. مجموعهء داستان دربارهء زندگی و مشخصاً خانواده است. برای هیساكو اتفاقهایی پیش می‌آید كه او را با‌ آرزوها و رازهای تازه‌ای همراه می‌سازد. رازها و آرزوهایی كه كم و بیش نوجوانان با آن‌ها برخورد می‌كنند و دلشان می‌خواهد درمورد آنها خودشان تصمیم بگیرند و آزادی و استقلال بیشتری داشته باشند. بخش كوتاهی از این داستان بلند را با هم می‌خوانیم:

مدتی طول كشید تا هیساكو به هوش آمد. حس می‌كرد كه افرادی در اطرافش حلقه زده‌اند، اما به وضوح نمی‌توانست آنها را ببیند. یك بار فكر كرد كه پدر و مادرش در لباس عروسی بالای سرش ایستاد‌ه‌اند و همان لباسهایی را به تن دارند كه در عكس عروسی‌شان دیده بود. اما همین كه خواست دستش را به طرف آنها دراز كند، از مقابل چشمانش محو شدند. یك بار هم خیال كرد كه پدربزرگ و مادربزرگ در لباس عروسی بالای سرش ایستاده‌اند.
هیساكو با خود فكر كرد:«چقدر عجیب! چرا همه در لباس عروسی پیش من آمده‌اند؟» در عین حال زمزمه‌هایی را در اطراف خود می‌شنید و كلماتی مانند «ضربه مغزی» به گوشش می‌خورد. یك بار هم شخصی در لباس سفید بالای سرش آمد؛ نبضش را گرفت و دستش را روی پیشانی او گذاشت. بالای سرش یك بطری وجود داشت كه از میله‌ای آویزان بود. با خود فكر كرد:«حتماً این بطری آب معدنی است.» دستش را به طرف آن دراز كرد، اما لوله‌های سِرُم مزاحم حركت دستش شدند و بلافاصله شخصی دست او را گرفت و روی تخت قرار داد.
هیساكو كم‌كم همه چیز را به خاطر می‌آورد. به یاد تاكسی سیاه رنگ افتاد كه چطور با دوچرخه‌اش به سرعت به دنبال آن در حركت، بود و سرانجام با آن تصادف كرده بود. مادربزرگ همیشه گفته بود كه اگر به سرعت، در نزدیكی اتومبیلها حركت كند چنین اتفاقی برایش خواهد افتاد. حالا او كاملاً به هوش آمده بود. خودش را بر روی تخت بیمارستان می‌دید و سرش به شدت درد می‌كرد.
هیساكو مادربزرگ را صدا زد. او و پدربزرگ هر دو در كنار تخت و بالای سر او ایستاده بودند. مادربزرگ به حرف آمد و با لحن تسلاّدهنده‌ای او را صدا زد:«هیسا جان، حالت خیلی زود خوب می‌شود.» پدربزرگ هم آنجا بود. او هم با لحن امیدواركننده‌ای گفت:«همه چیز درست می‌شود.»
چشمهای هیساكو سیاهی رفت و همه چیز ناگهان محو شد. بار دیگر كه بیدار شد، حس كرد آن مرد نقّاش كه در توكیو در خانهء خاله‌اش دیده بود، بالای سرش ایستاده است. با خود گفت:«او دیگر چرا اینجا است؟» مرد با نگاه‌های نگران و چهره‌ای غمگین پای تخت هیساكو ایستاده بود و او را نگاه می‌كرد.
هیساكو لبخندی زد و سعی كرد تا حالت چهره‌اش معنای این كارش را برساند. اما تنها توانست دهانش را باز كند و نالهء ضعیفی از گلویش خارج سازد. در این لحظه مرد فوری خودش را بالای سر او رساند و پرسید:«هیسا جان، حالت خوب است؟»
هیساكو خودش هم نمی‌دانست كه حالش چطور بود. احساس می‌كرد سرش از وسط ترك برداشته است و تمام بدنش درد می‌كند. بالاخره به حرف آمد و با صدای ضعیفی گفت:«فكر می‌كنم زنده نمی‌مانم.» با این جمله چهرهء غمگین مرد درهم فشرده شد. او در حالی كه سرش را تكان می‌داد و آرام روی دست هیساكو می‌زد، گفت:«نه، نه، نباید این‌طور فكر كنی.»
گرمای تابستان خفه‌كننده بود و سر هیساكو گیج می‌رفت، اما در ذهنش سؤالات زیادی بی‌جواب مانده بود كه میل داشت هر چه زودتر برایش روشن شود. با صدای ضعیفی پرسید:«شما كی هستید؟»
مرد جوابی نداد و همچنان ساكت ماند.
هیساكو دوباره پرسید:«شما از دوستان خانم هانا هستید؟»
مرد سرش را به علامت تصدیق تكان داد و گفت:«بله و من خیلی مدیون خانم هانا هستم.»
ـ چرا مدیون او هستید؟
هیساكو چیزهای زیادی برای گفتن داشت. می‌خواست همه چیز را تعریف كند و بگوید كه خانم هانا عكس او را در اختیارش گذاشته بود تا در توكیو به دنبالش بگردد؛ اما آن‌قدر ضعف داشت كه نمی‌توانست حرفی بزند.
مرد گفت:«من باید بروم، اما دوباره به تو سر می‌زنم.» بعد از كنار تخت دور شد و رفت.
حالا خانم‌ هانا باید جواب می‌داد. آن مرد كی بود و چرا برای عیادت به بیمارستان آمده بود؟ باید از خانم هانا با اصرار می‌خواست كه جواب بدهد. اما خستگی آنقدر او را آزار می‌داد كه چشمانش را بست تا بخوابد و شبی دیگر را پشت سر بگذارد.
خانم هانا هر روز برای عیادت به بیمارستان می‌رفت و همیشه مقداری خوراكی برای هیساكو می‌برد. ساعتها كنار تخت هیساكو می‌نشست و حتی زمانی كه او خواب بود باز لحظه‌ای از كنارش دور نمی‌شد. وقتی هیساكو گرسنه‌اش می‌شد، به او غذا می‌داد و با پرستارها همكاری می‌كرد.
هیساكو هنگامی كه احساس كرد حالش بهتر شده است، شروع كرد به حرف زدن با خانم هانا.
ـ كم مانده بود جانم را از دست بدهم.
خانم هانا سرش را به علامت تایید تكان داد و گفت:«بله، خیلی شانس‌آوردی. وقتی فوسا با عجله به خانه آمد و به من خبر داد كه تو را به بیمارستان برده‌اند، انگار كه بیست سال پیر شدم. می‌دانی كه در آن موقع من تنها بودم و پدربزرگ و مادربزرگ به عروسی رفته بودند.»
هیساكو به یاد بعدازظهر روزی افتاد كه تصادف كرده بود و احساس كرد زمان درازی را پشت سر گذاشته است. اما كم‌كم همه چیز را به خاطر آورد و پرسید:«آن وقت تو چه كار كردی؟»
خانم هانا جواب داد:«بلافاصله به مجلس عروسی رفتم و پدربزرگ و مادربزرگت را خبر كردم. بعد هم به توكیو تلفن كردم كه… كه آراكی سان خودش را به اینجا برساند.»
ـ همان مرد ریشو؟
ـ بله!
ـ اما چرا این كار را كردی؟ مگر آن مرد كی است؟
با شنیدن این سؤال صورت خانم هانا سرخ شد. در حالی كه سرش را پایین انداخته بود و دستهایش را به هم می‌فشرد جواب داد: «خوب… این دیگر موضوعی است كه پدربزرگت باید بگوید. او… او یكی از بستگان شما است. فرض كن یكی از شوهرخاله‌هایت است.»
ـ یكی از شوهرخاله‌هایم! پس چرا تا به حال این شوهرخاله را ندیده‌ام؟ چرا به شوهرخاله سی خبر ندادی و یا كس دیگری كه من او را بشناسم؟ چرا از این مرد خواستی كه به بیمارستان بیاید؟ حقیقت را بگو! خواهش می‌كنم!»
خانم هانا جواب داد:«تو تا به حال دربارهء این مرد چیزی نشنیده‌ای. برای اینكه پدربزرگت مایل نبود تو با بستگان پدرت معاشرت داشته باشی. همین. من دیگر بیشتر از این نمی‌توانم بگویم.» بعد هم به سرعت قمقمه و جعبهء پلاستیكی هیساكو را كه روی میز كنار تختش بود برداشت تا به خانه ببرد. اما قبل از رفتن گفت:«خیلی حرف زدم هیساكو. سرت را به درد آوردم. الآن مادربزرگ پیدایش می‌شود.»
هیساكو اخم كرد و جواب داد:«تو خیلی چیزها می‌دانی كه از من پنهان می‌كنی. تو خیلی بدی.»
خانم هانا خندید و گفت:«قبول دارم. حق با توست. راستی، دكتر به من گفت كه خیلی زود حالت خوب می‌شود. حتی زودتر از آنكه خودت باور كنی.»
هیساكو از آمدن خانم هانا به بیمارستان خیلی خوشحال می‌شد و می‌دانست كه اگر از خانم هانا بخواهد در بیمارستان كنار او بماند حتماً قبول می‌كند. اما فعلاً به خاطر طفره رفتن خانم هانا از جواب دادن به سؤالاتش خیلی عصبانی بود. هیساكو چند بار روی تختش غلتید و بعد ملافه را روی صورتش كشید.
خانم هانا گفت:«خوب، فعلاً خداحافظ.»
هیساكو نتوانست جواب بدهد، چرا كه در همان لحظه صدای فوسا شنیده شد. هیساكو كه می‌خواست چرتی بزند، ملافه را از روی صورتش پایین نكشید.
فوسا با ناراحتی گفت:«هیساكو كه خواب است.»
هیساكو سرش را از زیر ملافه بیرون‌ آورد و گفت:«نه اتفاقاً خواب نیستم. اما از دست این خانم هانا دیوانه شده‌ام.»
فوسا دو جلد كتاب؛ یك جعبه شیرینی و یك دسته گل داوودی با خود آورده بود. آنها را كنار تخت گذاشت و گفت:«برایت چیزهایی آورده‌ام. اما ببینم چرا؟…»
ـ چرا چی؟
ـ خودت گفتی كه از دست خانم هانا ناراحتی.
هیساكو جواب داد:«خوب، برای اینكه هیچ حرفی به من نمی‌زند.» بعد هم ماجرای عیادت آراكی‌سان و حرفهایی را كه با خانم هانا رد و بدل كرده بود، برای فوسا تعریف كرد و گفت:«راستش خودم هم حسابی گیج شده‌ام.»
فوسا با تایید مرموز بودن ماجرا جواب داد:«در این صورت تنها راه، وادار كردن خانم هانا به حرف زدن است. اما چطوری؟»
ـ صبر كن تا از بیمارستان مرخص شوم. آن وقت همه چیز را خواهم فهمید. حتی اگر شده از پدربزرگ می‌پرسم.
دو هفته طول كشید تا او از بیمارستان مرخص شد. در خانه همه چیز به خاطر ورود او تغییر كرده بود. به محض ورود به خانه، بوی غذاهای متنوع مشامش را نوازش داد. انگار یك مهمانی به راه انداخته بودند. از همان قدم اول دور و برش را گلهای تر و تازه احاطه كرده بود. كه این هم از كارهای مادربزرگ برای خشنودی او بود.
هیساكو را به اطاق مطالعهء پدربزرگ بردند تا در طول چند هفته استراحت در خانه مجبور به استفاده از پله‌ها نباشد. در ضمن اطاق پدربزرگ و مادربزرگ به اطاق او نزدیكتر می‌شد و آنها می‌توانستند در مواقع ضروری خیلی زود خود را به او برسانند.
مادربزرگ گفت:«بیا اطاق جدیدت را ببین هیساكو.» و در حالی كه هیساكو وارد اتاق جدیدش می‌شد، پدربزرگ و مادربزرگ پشت سرش حركت می‌كردند.
هیساكو روی میز یك دسته گل بزرگ زنبق دید. بعد هم در گوشهء اطاق چشمش به یك تخت نو افتاد. از خوشحالی فریاد كشید:«اوه، پدربزرگ! تخت نو!»
پدربزرگ بادی به غبغب انداخت و جواب داد:«خودم به فروشگاه دایمارو رفتم و این تخت را پسند كردم. از آن تختهایی است كه اگر روی آن دراز بكشی، كمردرد نمی‌گیری.»
مادربزرگ هم در ادامهء حرفهای پدربزرگ گفت:«وقتی هم كه به اتاق خودت رفتی، آن را به آنجا می‌بری. این تخت مال توست. فقط مال تو!»
هیساكو با خوشحالی گفت:«چقدر خوب! دیگر از جمع كردن لحاف و تشك راحت شدم.» ظاهراً تصادف و بستری شدن در بیمارستان خیلی به نفعش تمام شده بود و او را صاحب چیزهای تازه و غیرمنتظره‌ای كرده بود.
خانم هانا برای كمك به مادربزرگ در پخت و پز مهمانی‌ای كه به افتخار آمدن هیساكو ترتیب داده شده بود، به خانهء آنها آمد. مهمانی مفصّلی بود. فوسا هم دعوت شده بود. هیساكو حتی انتظار داشت كه آن مرد غریبه را هم در این مهمانی ببیند.
هیساكو منتظر شد تا پدربزرگ سوپش را تمام كند. وقتی پدربزرگش غذایش را خورد و به صندلی تكیه داد، هیساكو رو به خانم هانا كرد و گفت:«خوب خانم هانا، من دیگر در خانه هستم. آیا فكر می‌كنی پدربزرگ دربارهء آن شوهرخاله‌ای كه در توكیو دیدم و در بیمارستان به عیادتم آمد، حرفی بزند.؟»
خانم هانا با شنیدن این حرف رنگش سرخ شد و كم مانده بود لقمه در گلویش گیر كند. خانم هانا از روی ناچاری به صورت مادربزرگ نگاه كرد. مادربزرگ هم نگاهی به صورت پدربزرگ انداخت.
خانم هانا با لحن ملایمی گفت:«فكر می‌كنم وقتش رسیده باشد كه هیساكو همه چیز را بداند. درست نمی‌گویم پدربزرگ؟»
فوسا به طرف هیساكو خم شد و با آرنج ضربه‌ای به او زد.
قلب هیساكو به شدت می‌تپید. نگاهی به صورت پدربزرگ انداخت تا ببیند كه او عصبانی است یا نه.
پدربزرگ قاشق چوبی‌اش را كنار بشقاب غذایش گذاشت و با چهره‌ای آرام و موقّر رو به هیساكو كرد و گفت:«بله، وقتش رسیده است كه او همه چیز را بداند.»

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>