عکس: مرتضی شعبان نژاد

بازی کردنم
با رگ های سبز دستانت
دیگر تمام شد
بازی سبز زندگی
در رگ هایت.

از بوی چای دم کشیده خبری نیست
آب در سماور قل قل نمی خواند
و حیاط خالی از بوی نعناع هاست
خانوم کجایی؟!
برگ های درخت بید سراغت را می گیرند
از خاک باغچه ی خشک.
بذرهایی که سپردی به باغچه
به احترامت
از خاک بیرون نیامده اند.
چیزی نمی بینم
به جز چند علف هرز سردر گم.
مادر بزرگ!
تمام خانه دلتنگ توست
دلتنگ روزهایی که با نگاه گرم تو بیدار می شد
مادر بزرگ!
کاش بودی و قدم روی چشم هایم می گذاشتی
می شستم تمام رخت چرک هایت را
وهرروز برایت نان سنگکی داغ می گرفتم. مادربزرگ!خانوم!
همیشه احساس می کنم حضور گرمت را
از نوازش نسیمی بر صورتم
از بوی نم خاکی به مشامم
از سلام گرم خورشید.
تو بزرگ خانه بودی!

حالا که نیستی
برایت می آورم
تمام بذرهای غمگین باغچه را
و قاب می کنم
خاطرات خوب بودنت را
و به احترامت
لحظه ای سکوت….

کیانا ابطحی- 14 ساله-اراک

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>