تصویرگر:فهیمه محجوب

در زندگی ما انسان‌ها بعضی چیزها وجود دارند كه ممكن است در ظاهر ساده و پیش پاافتاده به نظر بیایند، در حالی كه ممكن است آن چیزها واقعاً مهم باشند و در زندگی ما تأثیرات خوب یا بدی بگذراند. برای مثال، من حالت‌هایی را از «راه رفتن» و «نگاه كردن» و «دیدن» را برای شما در این‌جا می‌آورم تا بعد درباره آن‌ها برای شما حرف بزنم.
حالت اوّل: فرض كنید من نوجوانی روستایی‌ام. هر روز ناهار پدرم را به باغی كه او در آن كار می‌كند، می‌برم. یك روز به دلیلی، ناهارش خیلی دیر می‌شود. مادرم ناهار را در بقچه‌ای می‌پیچد و می‌گوید: «پسرم مثل باد می‌روی و ناهار را به پدرت می‌رسانی. چون از وقت ناهار خیلی گذشته و پدرت حالا خیلی گرسنه است!»
من با عجله از خانه می‌زنم بیرون. شروع به دویدن می‌كنم. جاده‌ای خاكی من را به پُشتِ كوه و به باغ می‌رساند. در حال دویدن، گاهی صداهایی می‌شنوم و یا چیزهایی را به‌طور گذرا می‌بینم؛ اما به خاطر عجله‌ای كه برای رسیدن به باغ دارم، كوچك‌ترین توجهی به آن‌ها نمی‌كنم. تا خودِ باغ می‌دوم. پیش پدرم می‌رسم. ناهار را به او می‌رسانم. پدرم بُقچة ناهار را می‌گیرد و من دوباره به طرف خانه برمی‌گردم. حالا حالت دوم را بخوانید:
حالت دوم: دارم از باغ برمی‌گردم. هیچ عجله‌ای در كار نیست. می‌توانم سلاّنه سلاّنه و قدم‌زنان، راه رفته را برگردم. پس، گردش‌كنان به طرف روستا راه می‌افتم. هوا خوب است. آفتابی است و نسیم خنكی می‌وزد كه بوی خوش طبیعت را با خود دارد. راه می‌روم و اطرافم را با علاقه تماشا می‌كنم. حسّ و حال خوبی دارم. جاده‌ی خاكی، هوا، زیبایی‌های طبیعت و نسیم، همه و همه طوری هستند كه انگار برای نخستین بار است كه دارم از آن جادّه‌ی خاكی می‌گذرم. درحالی كه قبلاً بارها و بارها از این جادّه گذشته‌ام؛ امّا حالا چیزهای تازه‌ای می‌بینم كه قبلاً متوجّهش نبودم.
در مسیرم، شاخه‌های درختان در اثر وَزش نسیم می‌رقصند. صدای پرنده‌ها از لای شاخ و برگ درخت‌ها به گوشم می‌رسد و من تعجّب می‌كنم كه چرا هنگامِ آمدن، این همه زیبایی را ندیدم. صدای پارس سگی را از دور می‌شنوم و بعد صدای چوپانی به گوشم می‌رسد كه دارد هی‌هی می‌كند و بعد، صدای بع‌بعِ گوسفندان از جایی دور به گوشم می‌خورد. همه‌ی این‌ها چیزهایی است كه در وقت رفتن به باغ، متوجه آن‌ها نشده بودم. هر چند موقع دویدن به سوی باغ، چشم‌هایم و گوش‌هایم باز بودند و گاهی هم به اطرافم نگاه می‌كردم، ولی فقط نگاه می‌كردم، امّا چیزی را نمی‌دیدم.
دیدن و نگاه كردن:
این‌جاست كه می‌فهمم دیدن با نگاه كردن چه فرقی می‌كند. مگر نه این است كه نگاه كردن هم نوعی دیدن است؟ و دیدن هم نوعی نگاه كردن؟ پس چرا من موقع رفتن، آن زیبایی‌ها را ندیدم؟ ولی در زمان برگشتن خیلی چیزها را دیدم و شنیدم. شاید شما هم در زندگی چنین تجربه‌هایی به دست آورده باشید. مثلاً یك بار روی سنگی نشسته‌اید و دارید به چیزی فكر می‌كنید. جلوی شما دشتِ گسترده‌ای پُر از باغ و مزرعه و تپّه‌های كوچك و بزرگ. سرتان را كاملاً بالا گرفته‌اید و دارید دشت را نگاه می‌كنید؛ ولی چون در همان حال به موضوع مهمّی فكر می‌كنید، یك‌دفعه احساس می‌كنید با آن كه خیره به دشت هستید، ولی هیچ چیز خاصی را در آن ندیده‌اید. شما فقط نگاه كرده‌اید، بدون آن‌كه ببینید.
مثال دیگری می‌زنم:
حالا در خانه نشسته‌اید و مثلاً دارید به تلویزیون نگاه می‌كنید و یا به یك آیینه در همان حال، چیزهایی هم كه در اطراف و نزدیك تلویزیون و یا آیینه قرار دارند كه در جهت دید شما هستند، حتّی ممكن است كسی هم در مسیر نگاهتان نشسته و جلوی دید شما قرار گرفته باشد. شما ضمن آن كه تلویزیون را نگاه می‌كنید، یك‌دفعه متوجه می‌شوید در بین آن همه چیز كه در مسیر نگاهتان بوده، فقط و فقط همان صفحه‌ی تلویزیون و یا سطح آیینه را می‌دیده‌اید و متوجه چیزهای دیگر نبوده‌اید. پس می‌بینید كه نگاه كردن خیلی وقت‌ها به معنی دیدن نیست و دیدن هم خیلی وقت‌ها به معنی نگاه كردن نیست. شما تلویزیون را و اشیای اطراف آن را نگاه می‌كردید، ولی فقط تلویزیون را می‌دیدید، مثال ساده‌تری می‌زنم كه شاید مفهوم دیگری از نگاه كردن و دیدن به شما بدهد.
با دوستانتان به كوهنوردی می‌روید. به قلّه‌ی كوه می‌رسید. بعد، برمی‌گردید و پایین كوه را نگاه می‌كنید و روستا و یا شهرتان را زیر پایتان می‌بینید. در آن لحظه همه جای روستا یا شهرتان را با هم و در یك نگاه كلّی می‌بینید. همه جای روستا را می‌بینید؛ بدون آن كه جای خاصی و مشخّصی را دیده باشید. یكی از دوستانتان می‌گوید: «خانه‌ی ما آن جاست!»
و شما می‌كوشید محلّه‌تان را در شهر و یا در روستایتان پیدا كنید. پیدایش می‌كنید و طرح ساختمان‌های محله‌تان را می‌بینید. حالا در عین حال كه همه جای روستا را نگاه می‌كنید، ولی فقط محلّه‌تان را می‌بینید و توجّهی به جاهای دیگر روستا ندارید. برای همین، جاهای دیگر را نمی‌بینید. یعنی در عین حال كه در یك نگاه دارید به همه‌ی روستایتان و یا شهرتان نگاه می‌كنید، ولی ممكن است فقط گنبد مسجد محلّه‌تان را ببینید و …
شما هم در این باره فكر كنید. شاید به نكته‌های جالبی در این باره برسید. پس از همین حالا چیزهایی را كه گفتم، پیش خودتان امتحان كنید و حاصل فكر و نگاهتان را بنویسید.

جعفر ابراهیمی «شاهد»

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>