تصویرگر: سمانه قاسمی


بغضش گرفت. لب هایش را غنچه كرد. پاهایش را زمین كوبید و گفت: «دوستت ندارم.»
پرتشان كرد وسط خیابان. زمستان بود و برف می آمد.
حالا بهار آمده و دختری هر روز در خیابان دستكش هایش را صدا می زند. دستكش هایی كه در یك زمستان سخت، از دست صاحبشان رها شدند و هیچ كس نفهمید، چرا كسی دوستشان نداشت، جز آدم برفی، كه روزی آن ها را پیدا كرد و برای همیشه دستانش را به آن ها سپرد.
حالا هر سال زمستان كه می آید؛ آدم برفی خوشحال است و كسی، درتمام چهار فصل صدا می زند: دستكش های من كجاست؟

زهرا نقبایی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>