78
به سمت اتاق دویدم و با نگرانی پنجره را باز کردم. چشمهایم را بستم و آرزو کردم ، ای کاش امروز حالش بهتر باشد و دزدکی چشمم را گشودم . وای نه! دوباره چشم هایم را بستم و گفتم، یک بار دیگر! سریع پلک هایم را باز کردم . حالش از دیروز هم بدتر شده بود، برگ های زرد و بیمارش به روی زمین ریخته بود. شاخه هایش خشکیده و بی رنگ بود. اشک در چشمانم حلقه زد و درخت خشکیده جلوی چشمانم تار شد.
آخر این درخت، دوستم بود. مامان همیشه می گفت،وقتی من به دنیا آمده بودم بابا هم این درخت را کاشته بود تا با من بزرگ شود؛ اما حالا ! هر روز مریض تر می شد.
باد سردی وزیدن گرفت و دور درخت چرخی زد و یکی دیگر از برگ هایش را جدا کرد و با خودش به آسمان برد. سرم را بالا بردم ابرهای سیاه را نگاه کردم، دانه برفی به روی صورتم افتاد. دیگر وقت آن بود که درخت خشکیده زیر برف به خواب رود من هم باید تا آمدن بهار صبر می کردم تا بار دیگر دوستم را سرحال و شاداب با برگ های سبز و شکوفه های رنگی ببینم. گونه هایم از سرما سرخ شده بود. برای درخت دستی تکان دادم و پنجره را بستم.

مریم قلعه قوند

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>