عکس: مریم فرخی

دو دوست با هم به سفر رفتند. سفری طول و دراز. قسمتی از مسیرشان از صحرا می‌گذشت. در آن آفتاب سوزان، گفتگوی دو دوست به بحثی كشیده شد كه در آن با هم اختلاف نظر پیدا کردند. بگو مگو شروع شد. ناگهان دوست اول كشیده‌ای محكم به صورت دوست دوم زد. دوست دوم هیچ حرفی نزد و تنها كاری كه كرد این بود؛ روی شن‌های صحرا نوشت: «امروز بهترین دوستم كشیده‌ای به صورت من زد!»
آن‌ها به راه افتادند. رفتند و رفتند. از صحرا گذشتند. پس از مسیر طولانی به دشتی رسیدند. در این دشت دریاچه‌ای وجود داشت. دو دوست خسته از راه پیمایی در صحرا، تصمیم گرفتند كمی در آن دریاچه آبتنی كنند. خوشحال به آب زدند. كمی بعد صدای دوست دوم شنیده شد. او در حال غرق شدن بود و كمك می‌خواست. دوست اول به سرعت خودش را به او رساند و جانش را نجات داد.
پس از این كه دوست اول نفسی تازه كرد، از صخره‌ای بالا رفت و روی آن این‌طور نوشت: «امروز بهترین دوستم، زندگی من را نجات داد.»
دوست اول خیلی از این كار تعجب كرده بود. از دوست دوم پرسید: «سر درنمی‌آورم، چرا جریان سیلی را روی شن‌ها نوشتی؛ ولی نجات دادنت را روی صخره كندی؟»
دوست دوم جواب داد: «وقتی از كسی به خاطر بی‌مهری دلگیر می‌شوم، آسیب می‌بینم، آن را روی شن می‌نویسم تا باد به سرعت آن را از روی شن‌ها پاك كند، و به همان سرعت به دست فراموشی سپرده شود. وقتی كسی به من محبتی می‌كند، كار بزرگی انجام می‌دهد، پس آن را روی صخره‌ی محكم می‌نوسیم تا هیچ باد و بارانی، هرگز تنواند آن را پاك كند و از خاطرم ببرد.»

ترجمه: ویدا رامین

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>