تصویرگر: سمانه قاسمی


روزی روزگاری جزیره‌ای بود که همه ی احساسات در آن زندگی می‌کردند: شادی، غمگینی، فرزانگی و…
یک روز خبر رسید که جزیره در حال فرو رفتن زیر آب است. به همین خاطر همه‌ی احساس‌ها برای خود قایقی فراهم کردند تا جزیره را ترک کنند؛ همه غیر از عشق. او تنها احساسی بود که در جزیره ماند. عشق می‌خواست تا آخرین لحظه که امکان داشته باشد در جزیره بماند. در آخرین لحظه‌های فرو رفتن جزیره زیر آب، عشق تصمیم گرفت برای ترک آن‌جا از دیگران درخواست کمک کند.
توانگری که در یک قایق بزرگ نشسته بود از کنار عشق گذشت. عشق گفت:« آه، توانگری! می‌توانی من را هم با خودت ببری؟»
توانگری پاسخ داد:« نه! نه! نمی‌توانم. در این قایق مقدار زیادی طلا و نقره هست؛ برای تو جای کافی وجود ندارد.»
عشق تصمیم گرفت از غرور کمک بگیرد. او نیز سوار قایق زیبایی بود. عشق گفت:« آه، غرور! لطفاً به من کمک کن!»
غرور با بی اعتنایی پاسخ داد:« عشق! نمی‌توانم کمکت کنم. تو سر تا پا خیس هستی و ممکن است به قایق من آسیب برسانی.»
غمگینی هم سوار بر قایقی از کنار عشق گذشت. عشق این بار از او درخواست کمک کرد:« آه، اجازه بده من همراه تو بیایم.»
غمگینی پاسخ داد:« اُووو… عشق! من خیلی ناراحت هستم و نیاز دارم تنها باشم. متأسفم، نمی‌توانم تو را با خودم ببرم.»
شادی هم از کنار عشق گذشت؛ ولی آن قدر خوشحال بود که حتی صدای عشق را که از او درخواست کمک می‌کرد نشنید.
ناگهان صدایی به گوش رسید:« عشق! بیا، من تو را با خود می‌برم.»
او یک ناشناس بود؛ پیر، ولی بسیار سرزنده و خوشحال بود. طوری که عشق فراموش کرد از او بپرسد به کدام سمت می‌روند. وقتی به خشکی رسیدند، ناشناس راهش را کشید و رفت. عشق خود را مدیون او می‌دید. برای همین از فرزانگی پرسید:« او کی بود؟ چرا به من کمک کرد؟»
فرزانگی گفت:« زمان، او زمان بود!»
عشق پرسید:« زمان؟ ولی چرا به من کمک کرد؟»
فرزانگی لبخند عمیق و معناداری زد و گفت:« برای این که تنها زمان است که ارزش عشق را می‌داند.»

ترجمه: ویدا رامین

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>