po
گردآورنده: حسین معلم

حكایت‌نامه برگزیده‌ای از قصه‌ها و حكایت‌های تمثیلی و طنزآمیز است كه سرشار از نكته‌های اخلاقی و پندآمیز می‌باشد. این گونه آثار در متون كهن فارسی به وفور یافت می‌شود اما چون امروزه دسترسی و آشنایی با این كتابها محدود است و همچنین اغلب حجم زیادی دارند و خواندنشان حوصله و وقت بسیاری می‌طلبد امكان بهره‌گیری مناسب و به‌طور مستقیم از‌ آنها كم شده است. ضمن این كه با توجه به عدم آشنایی همگان با زبان و ادبیات كهن فهم آن‌ها كمی سخت به نظر می‌رسد و عموماً از لذت درك معانی این قصه‌ها و حكایت‌ها محروم‌اند.
برای همین گردآورنده به انتخاب برخی نمونه‌های ساده و زیبا از متون كهن و ادبیات معاصر دست زده است و توانسته است مجموعه‌ای از این مطالب را هم به صورت نثر و هم نظم گردآوری كرده و در كتابی زیبا بگنجاند. البته برای آسانی و راحتی دست‌یابی به مطالب گاهی عین همان حكایت آمده و گاهی گردآورنده بازنویسی اثر را ارائه داده است.
با دقت در این كه به اصل مطلب لطمه‌ای نخورد و شیرینی و تازگی مفهوم از دست نرود.
برای مثال چند نمونه از این حكایت‌ها را با هم مرور می‌كنیم:

آرزوی درویش

درویشی را پرسیدند:«دلت چه می‌خواهد؟»
گفت:«آنكه چیزی نخواهد!»
گلستان سعدی

آزادی تو، با بندگی من؟
یكی از خواجگان [بزرگان، ثروتمندان]، بدره‌ای زر [كیسه‌ای طلا] به غلامی داد كه نزدیك فلان كس بر. اگر از تو قبول كند، تو از مال من آزادی.
به نزدیك او آورد، قبول نكرد.
گفت:«قبول كن كه در این قبول كردن آزادی من است.»
گفت:«آزادی توست و بندگی من. خود را هرگز بنده نكنم به سبب آنكه تو آزاد شوی.»
[روضهء خُلد ـ مجلدخوانی]

بهانه
شخصی اسبی به عاریت [آنچه بدهند و بگیرند] خواست. صاحب اسب گفت:«دارم، اما سیاه است!»
گفت:«مگر اسب سیاه را سوار نتوان شد؟!»
گفت:«چون نخواهم بدهم، همین قدر بهانه بس است.»
[كلیات ـ عبید زاكانی]

روباه و خروس
روباهی خروسی را گرفت. خروس زبان زاری و تضرّع گشود. اما هرچه التماس كرد، روباه هیچ التفات ننمود. خروس كه كاملاً مأیوس شده بود، به روباه گفت:«اكنون كه قصد خوردن مرا داری، لااقل قبل از خوردن، نام یكی از پیامبران را بر زبان آر تا تلخی جان كندن را فراموش كنم و راحت جان بسپارم.»
روباه بدجنس همان طور كه دندانش را به گردن خروس فشار می‌داد گفت:«جرجیس» و با این حیله هم خواهش خروس را برآورده كرد و هم برای گفتن نام جرجیس مجبور نشد دهانش را باز كند!
[امثال و حكم ـ دهخدا]

فرار
یكی در حال گریز، خود را به خانه‌ای انداخت.
صاحبخانه گفت:«خیر است، از چه می‌گریزی؟»
گفت:«به حكم شاه، در كوچه‌ها خرها را می‌گیرند.»
گفت:«تو كه خر نیستی.»
گفت:«اگر مرا خر حساب كنند، چه كسی غم رهایی مرا دارد؟»
[مثنوی معنوی ـ مولوی]

كتاب
آورده‌اند كه دانشمندی نشسته بود و كتاب می‌خواند.
جاهلی به نزدیك او آمد و گفت:«خواجه تنها نشسته است؟»
گفت:«تنها اكنون گشتم كه تو آمدی! از‌ آن كه به سبب تو از مطالعهء كتاب بازماندم!»
[جوامع‌الحكایات ـ محمد عوفی]

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>