نویسنده: مجید ملامحمدی
تصویرگر: سعید رزاقی

نویسنده كتاب بخشهایی از زندگی پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص) را به صورت شش داستان كوتاه با بهره‌گیری از منابع مختلف و با نثری ساده و صمیمی نوشته است.
بوی بهشت، یكی از این داستانهاست:

بوی بهشت
فاطمه توی حیاط بود. باد، نخل پیر و سنگینشان، به نرمی تكان می‌داد. برگهای دراز نخل آبشار طلایی آفتاب را تُند و تُند قیچی می‌كردند و تكه‌تكه‌های نورانی آن را، توی حیاط می‌ریختند. فاطمه غرق رؤیا بود. رؤیای نخل پیر و خرماهای درشت آن. خرماهایی كه پس از سالها، به خانه آنها سلام می‌گفتند. او و همسرش هر روز زنبیلی از آنها را می‌چیدند و باز هم خرماها تمامی نداشتند. ناگهان دانه‌ای خرما، جلوی پایش افتاد. فاطمه با شوق آن را برداشت. خوب نگاهش كرد. زرد و عسلی بود. انگشتهای فاطمه چسبناك شد. خوب بویش كرد. بوی عجیبی می‌داد. با خود گفت:«چه بویی! انگار بوی پیراهن محمد را می‌دهد! خدایا چقدر عجیب است!»
همسرش ابوطالب به حیاط آمد. دستهایش را با آب كوزه‌ای كوچك شست. فاطمه جلو رفت و گفت: «ببین چه خرمایی! خیلی درشت و قشنگ است! مگر نه؟»
ابوطالب آن را گرفت و با لذّت نگاهش كرد. چشمهای شفّاف فاطمه برق زد. با لبخند گفت:«چه بوی خوبی دارد! انگار بوی بهشت است!»
ابوطالب خندید و از ته دل خدا را شكر كرد. فاطمه خرما را گرفت و نصف كرد. نیمی از آن را به ابوطالب داد و نیمه دیگرش را به دهان خود گذاشت. هر دو با لذّت آن را خوردند. ابوطالب پیراهن بلندش را تكاند و گفت:«امروز هم باید كمی خرما بچینیم. الان است كه برادرزاده‌ام محمد برای گرفتن سهمش بیاید!»
بعد به اتاق رفت. فاطمه غرق در فكر شد. یاد روزهایی افتاد كه درختشان خشكیده و بی‌بار بود. انگار با خانه‌شان قهر كرده بود. برگهایش زرد و آویزان بودند و چیزی نمانده بود كمرش ترك بردارد. یك روز وقتی محمد نگاه شیرینی بر آن انداخت و خرما خواست، درخت جان گرفت. انگار از خوابی چندساله بیدار شد. آن روز ابوطالب و فاطمه شگفت‌زده شدند. ابوطالب گونه‌های برادرزاده خردسالش را با شادی بوسه‌باران كرد. بعد به آسمان چشم دوخت و گفت:«محمد یك انسان معمولی نیست. بنده برگزیده و پاك خداست!»
آن روز فاطمه با چشمهای درشتش دیده بود كه نخلستان دوباره سبز و پربرگ شده بود و خرماهای ریز، روی آن رنگ گرفته بودند.
فاطمه غرق این خاطره بود كه كسی با عجله توی حیاط دوید. محمد بود. از شوق آرام نداشت. مثل پرنده‌ای بیقرار بود. فاطمه لبخند زد. بعد به لبهای خوشرنگ برادرزاده یتیم شوهرش چشم دوخت. محمد در بازی، بین بچه‌های بنی‌هاشم، امیر آنها بود. آنها سربازان لشكر خیالی او بودند و به او احترام می‌گذاشتند. او مثل هر روز آمده بود و جیره لشكرش را می‌خواست. فاطمه خندید و گفت:«چشم! همین الان جیره امروز لشكرت را می‌دهم پسر گلم!»
غنچه لبهای محمد، به آرامی شكفت و حیاط خانه را عطرباران كرد.

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>