10
روزی صدای آه و ناله ی برگی شنیده شد؛ همان آهی كه همه ی برگ های پاییزی هنگام وزیدن حتی بادی ملایم هم سر می دهند. شاخه ی كوچكی گفت: ” چی شده برگ كوچك؟”
برگ گفت: ” آه…یادم آمد زمانی باد به من گفته بود عاقبت من را از شاخه جدا خواهد كرد و به زمین خواهد انداخت!”
شاخه ی ظریف به شاخه ی بزرگ تری كه بر آن روییده بود، سخن برگ را گفت. شاخه ی بزرگ تر هم آن را به گوش درخت رساند. وقتی درخت این حرف را شنید خود را با قدرت به این سو و آن سو تكان داد و نگاهی به برگ كوچك انداخت و گفت: ” نگران نباش جانم. من را سفت بگیر و آن وقت می بینی تا زمانی كه خودت نخواهی از این جا نمی روی”.
چنین شد كه برگ به جای آه و ناله، با خیالی آسوده به گوشه ای تكیه داد و آواز سر داد. هر بار كه درخت به خود لرزشی می داد و برگ هایش به جوش و خروش در می آمدند، شاخه های بزرگ تر خود را تكانی می دادند و شاخه ها ی ظریف تر حركتی می كردند، آن گاه برگ كوچك با شادمانی و خوشحالی می رقصید و بالا و پایین می رفت بی ترس از این که هرگز از درخت به زمین نخواهد افتاد. این طور بود كه تمام روزهای تابستان بزرگ و بزرگ تر شد تا آن كه ماه مهر فرا رسید.
وقتی كه پاییز درخشان از راه رسید، برگ كوچك تمام برگ های اطرافش را زیبا تر از همیشه دید. بعضی از آن ها زرد شده بودند و بعضی ارغوانی. بعضی ها هم هر دو رنگ را بر گونه داشتند. برگ كوچك با تعجب از درخت پیر پرسید: “چرا همه عوض شده اند؟ ”
درخت پاسخ داد: ” برگ كوچك زیبای من، این برگ ها دیگر برای پرواز آماده شده اند. از ذوق زیادشان است كه به این رنگ ها در آمده اند”.
برگ كوچك هم هوای رفتن به سرش زد و دلش خواست كه او هم پرواز كند. همین طور كه غرق این افكار بود، زیبا و زیباتر شد. وقتی به خود آمد دید شاخه ی ظریف زیر پایش دیگر رنگ و رویی به چهره ندارد. برای همین با خود نجوا كرد: “آه ای شاخه ها ! چرا شما دیگر رنگی به چهره ندارید و ما چنین طلایی رنگیم؟”
شاخه ها گفتند:” در عوض تو ای برگ طلایی…تو و برگ های زیبای دیگر در روزهای نوروز دوباره جامه ی نو به تن خواهید كرد.”
سپس باد مختصری وزید و برگ با بازوان گشوده، خود را به آغوش آن سپرد. باد برگ را با خود بالا برد و چرخاند وچرخاند، آن را مانند جرقه ی آتشی در هوا گرداند و بعد به آرامی روی نرده ی پرچینی قرار داد. حالا دیگر برگ
طلایی كه زمانی كوچك و نگران بود، به رؤیایی بزرگ فرو رفته بود؛ رؤیایی كه دیگر هیچ بادی نمی توانست آن را از او جدا كند.
ترجمه ی سمیرا قاسمی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>