0325662001303630270_taknaz_ir
چند روز پیش، برای بار دوم داستان زندگی چارلی چاپلین* را از زبان خودش می‌خواندم. وقتی كتاب را بستم و به رنج‌های این هنرمند بزرگ ـ در كودكی‌اش ـ فكر كردم، ناگهان اشك به چشم‌هایم آمد. احساس كردم رنج و بدبختی، حدّ و مرزی نمی‌شناسد؛ چه در امریكا باشد، چه در انگلستان، چه در ایران و چه در افریقا و یا هر جای دیگر دنیا.
همیشه بچّه‌های زیادی هستند كه در دورانِ كودكی‌شان، به جای بازی، رنج می‌بازند. ناگهان به یاد كودك ده ساله‌ای افتادم كه پنجاه سال پیش در یكی از روستاهای دورافتاده‌ی شهرستان نمین اردبیل زندگی می‌كرد. كودكی كه مثل چارلی رنج می‌بُرد. با رنج بزرگ می‌شد و حتی نمی‌دانست كه دارد رنج می‌كشد. نمی‌دانست كه در آن سوی روستای كوچكشان و در پُشت كوه‌های سر به فلك كشیده، دنیاهای دیگری هم وجود دارد. روزی را به یاد آوردم كه او بر تپّه‌ای سرسبز با خدا حرف می‌زد و می‌گریست. او سوگوار مرگ یك شانه به سر؛ نه این‌كه غمی نداشته باشد و غم یك شانه به سر برای او غم بزرگی باشد، نه! انگار او سرنوشت تمامی كودكان بی‌پناه و بدبخت را در چهر‌ه ی آن شانه‌ به‌سر دیده بود.
او نیز یك چارلی‌ِ كوچك بود در این سوی دنیا. پنجاه سال از مرگ آن شانه به‌سر گذشته است و آن كودك، حالا شاعری شصت ساله شده است كه زندگی چارلی چاپلین را می‌خوانَد و می‌گرید و به یاد همه‌ی «چارلی‌»های كوچكی كه به جای شادی، رنج می‌برند، اشك می‌ریزد.

*داستان كودكی من، نوشته‌ی چارلی چاپلین، ترجمه‌ی محمد قاضی، چاپ اول 1355، كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان

جعفر ابراهیمی «شاهد»

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>