تصویرگر: محبوبه کلایی


آرام و بی صدا وارد اتاق شد و به اطرافش خوب نگاه کرد. از پنجره ی اتاق آهسته پایین آمد و به طرف آشپزخانه رفت. ناگهان همه جا برایش تاریک شد. خیلی ترسید. با خود گفت: چه اتفاقی افتاده؟
پس از مدتی بوی بدی مشامش را آزرد. فهمید که صاحب خانه او را در سطل آشغال انداخته است. سعی کرد که خود را از درون سطل زباله به بالا برساند. اما هر بار سر می خورد و می افتاد. چشمش را به اطراف چرخاند و همه جا را با دقت نگاه کرد. آن طرف سطل، تفاله های چای روی دیواره اش چسبیده بود. با سعی تمام خود را به آن جا رساند. پاهای کوچکش را روی تفاله ها گذاشت و به سختی خود را بالا کشید. خوب به اطرافش نگریست. چشمش به حبه ی قندی افتاد که روی کابینت آشپز خانه بود. دنبال راهی برای بالا رفتن می گشت که خرده نانی را روی فرش دید. با خود گفت: اگر این خرده نان را بردارم بهتر است؛ چون ممکن است قند زود آب شود و آن وقت دیگر به دردمان نخورد. تازه! نان خوشمزه تر است و برای مدت زیادی هم می توانیم آن را ذخیره کنیم.
به طرف تکه نان رفت و آن را برداشت. وقتی کنار دیوار آشپزخانه رسید، از کاشی های سفید رنگ و مربعی کوچک دیواره ی آن بالا رفت؛ اما همین که می خواست به لبه ی پنجره برسد، پایین افتاد و بدنش خیلی درد گرفت. دستش را روی کمرش گذاشت و به لبه ی پنجره خیره شد و با خود گفت: من می توانم.
باز تکه نان را به دهان گرفت و دوباره سعی کرد. در بین راه چند بار نزدیک بود که از روی دیوار بیفتد. اما خود را حفظ کرد. وقتی به پنجره رسید، نان را روی تاقچه ی پنجره گذاشت و خودش را بالا کشید. یک دفعه صدای شادی و هلهله ی بچه مورچه ها او را به خود آورد که همگی به خاطر آن همه تلاش و کوشش تشویقش می کردند.

کوثر یوسفی تلوکلایی – کلاس اول راهنمایی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>