220px-emil_i_lonneberga
آسترید لیندگرن

آسترید لیندگرن، نویسنده‌ی مشهور سوئدی در 14 نوامبر 1907 میلادی به دنیا آمد و طی 94 سال زندگی خود، داستان‌های زیادی نوشت كه تاكنون در بیش از 100 كشور جهان به 85 زبان مختلف ترجمه و منتشر شده است.
بیش‌تر داستان‌های لیندگرن بر مبنای خاطرات دوره‌ی كودكی و زندگی خانواده‌اش نوشته شده است. شخصیت‌هایی كه او خلق كرده، مانند پی‌پی جوراب بلنده و امیل، مستقل، پرانرژی و نامتعارف هستند و همین ویژگی‌ها، سبب شده كه در سراسر جهان مورد توجه كودكان و نوجوانان كتاب‌خوان قرار بگیرند.
امیل، یكی از شخصیت‌های داستان‌های لیندگرن، پسربچه‌ای بسیار شیطان و بازیگوش است كه همه چیز را به هم می‌ریزد و هر جا می‌رود، با شیطنت‌های كودكانه و كنجكاوی‌هایش كه هرگز تمامی ندارد، غوغا به پا می‌كند.
داستان‌های امیل، با ترجمه‌ی بهمن رستم‌آبادی كه از سوی كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان به چاپ رسیده است را به شما توصیه می‌كنیم.
با هم گوشه‌ای از این كتاب را می‌خوانیم:
در روستای لونه‌بری پسربچه‌ی خیلی بازیگوش و كله‌شقی به نام امیل زندگی می‌كرد كه اصلاً حرف گوش‌كن نبود. امیل همیشه جیغ و هوار می‌كشید. برای همین نمی‌توان او را خوب و مهربان نامید. با این‌كه پنج سال بیش‌تر نداشت، ولی خیلی قوی بود. چشم‌های آبی، گونه‌های قرمز، موهای روشن و پرپشت داشت. ظاهرش طوری بود كه آدم فكر می‌كرد یك فرشته است؛ اما قبل از این‌كه این‌طور فكر كنید، بهتر است درباره‌ی او بیش‌تر بدانید.
امیل در كشور سوئد، در استان اسمولند، در روستای لونه‌بری و در باغی به نام كت هولت زندگی می‌كرد. لهجه‌ی اسمولندی داشت. لهجه‌ی اسمولندی با لهجه‌ی بقیه‌ی استان‌های سوئد فرق دارد. آن‌ها كمی درهم و بد صحبت می‌كنند. برای مثال، وقتی امیل كلاهش را می‌خواست، نمی‌گفتم كلاهم را بدهید، بلكه می‌گفت كلاهمه رو می‌خوام. كلاهش هم كلاه سیاهی بود با لبه‌ی آبی‌رنگ و تقریباً بدریخت. یكی از روزها كه پدرش برای خرید به شهر رفته بود، آن كلاه را خرید. امیل از بس خوشحال شده بود، حتی موقع خواب هم می‌خواست با كلاهش بخوابد؛ اما مادرش كه اصلاً دوست نداشت امیل با كلاه بخوابد، كلاه را روی طاقچه گذاشت. امیل آن‌قدر سر و صدا راه انداخت كه فریادش در تمام لونه‌بری شنیده می‌شد. مدام می‌گفت: «كلاهمه را می‌خوام.»
برای این‌كه جیغ نكشد كلاه را به او دادند تا بخوابد. سه هفته، مدام با كلاه خوابید. با این‌كه گفتنش هیچ خوب نیست، ولی امیل هر چیزی را كه می‌خواست با جیغ و هوار كشیدن به دست می‌آورد و همین كارها هم خوشحالش می‌كرد. مادرش از دست او ذله شده بود و دیگر نمی‌دانست با او چه كار كند. یك بار هم در عید كریسمس می‌خواست مجبورش كند لوبیا سبز پخته با سُس بخورد، چون لوبیاسبز در بین سبزیجات خیلی مفید است، اما امیل گفت: «نه، اصلاً و ابداً نمی‌خورم.»
مادرش پرسید: «یعنی هرگز نمی‌خواهی سبزی بخوری؟»
امیل هم با حاضرجوابی گفت: «البته كه می‌خواهم بخورم ولی سبزی واقعی.»
بعد یواشكی رفت پشت درخت كاج كریسمس نشست و آهسته شروع كرد به جویدن برگ‌ها. ولی زود خسته شد، چون برگ‌ها دهانش را اذیت می‌كردند.
امیل آن‌قدر كله‌شق بود كه حتی می‌خواست درباره‌ی پدر و مادر، تمام آن‌هایی كه در باغ كت هولت و نیز روستای لونه‌بری زندگی می‌كردند، تصمیم بگیرد. اما اهالی لونه‌بری زیر بار نمی‌رفتند و می‌گفتند: «برای خانواده‌ی سونسون‌ها باید متأسف بود كه چنین پسربچه‌ی بی‌تربیتی دارند. او هرگز در زندگی كاره‌‌ای نمی‌شود.»
علی خاكبازان

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>