181

الهام از راه رسیده بود و پسرکِ شاعر نمی دانست. هم چنان به کاغذ سفید خیره بود و به این فکر می کرد که چه هنگام می تواند شعری بسراید؟ زندگی در قطره های جویبار آشکار بود. تابستان بود و پسرک تشنه ی نوشتن و سرودن. غمِ زیبایی او را فراگرفته بود.
در همسایگی آب و آسمان ایستاده بود و می کوشید آن چه را در درون خود داشت، بر صفحه ی کاغذ بیان کند. رودخانه در گذر بود. گاه به صدای آب گوش می سپرد؛ اما نمی دانست می خواهد درباره ی چه چیز بسراید. رودخانه گاه آرام و گاه خروشان پیش می رفت، به سوی ِ جایی دور.
چشم پسرک ِشاعر، قطره ها را دید. پیوستن آن ها به هم می توانست موضوع یک شعر باشد. الهام ِ شاعرانه در دل قطره ها، پسرک شاعر را صدا می کرد. خوب نگاه کرد: فراوانیِ قطره ها را دید و دریافت که رودخانه از اجتماع ِ قطره ها به وجود آمده است. حس کرد قطره ای است میان ِقطره ها. شادمان شد. خود را به جریان آب سپرد و طولی نکشید که شعر رودخانه، سپیدی کاغذ را خیس کرد.
مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>