الکی زی در سال 1925، در آتن به دنیا آمد. در دانشکده ی فلسفه دانشگاه آتن، در دانشکده ی هنرهای نمایشی آتن آُدیون، درس خواند و در انستیتو سینمای مسکو، دوره ی فیلمنامه نویسی را گذراند.
او از نوجوانی به نوشتن پرداخت. در دوره ی دبیرستان نوشتن. برای نمایش تئاتر عروسکی را آغاز کرد. اولین رمان او ببر توی ویترین بود، که از کودکی اش الهام گرفته بود.
پس از آن، کتاب هایی زیادی برای کودکان و نوجوانان نوشت. کتاب های او به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه شده است.
کتاب کنستانتین و کارتنک هایش، برنده ی جایزه ی IBBY یونان شد. کتاب ببر توی ویترین (1970)، جنگِ پتروس(1974)، و صدای پای اژدها در سال 1980، برای چاپ و نشر به زبان انگلیسی در آمریکا، برنده ی جایزه ی میلدرد.ال.بچلر شد.
از دیگر آثار او، چتر بنفش، نامزد آشیل و عمو پلاتو … است.

مجید عمیق، مترجم برجسته از ایران
مجید عمیق در سال 1332، در تبریز به دنیا آمد. تا به حال کتاب های بسیاری در زمینه ی علمی و داستانی از او منتشر شده است. کتاب جنگ پتروس را از زبان انگلیسی ترجمه شده است. این کتاب را سوره مهر منتشر کرده است و تاکنون به چاپ چهارم رسیده است.

بخشی از فصل “مرگ یک جیرجیرک”
آنتیگون با همه‌ی زحمتی كه شب برای موهایش می‌كشید، صبح كه از خواب برمی‌خاست، موهایش مثل گُلِ كلم وز كرده و ژولیده می‌شد و موهای دو طرف سرش هم كه آن‌ها را مثل حلقه می‌بافت پُف می‌كرد. حلقه‌های طرفینِ سرش را طوری درست می‌كرد كه فاصله‌ی آن‌ها از یكدیگر كاملاً مساوی بود، بی آن‌كه یك طرف، تار مویی زیادتر از طرف دیگر داشته باشد. آنتیگون جعبه‌ای پُر از روبان داشت ـ از هر رنگ دو تا ـ و كسی حق نداشت به آن‌ها دست بزند. وقتی جعبه را تماشا می‌كرد، انگار رشته سیم‌های رنگارنگ برق بودند. آنتیگون خیلی به سر آشفته و گل كلمی خود می‌بالید؛ چرا كه دوستانش همیشه از فرم موهای او تعریف می‌كردند.
وقتی آنتیگون بیدار شد، به‌طور غیرمنتظره‌ای خوشحال بود. پتروس را پتروكی صدا زد و به او قول داد كه آن روز او را به تماشای یك فیلم كمدی كه قرار بود از ساعت چهار تا شش در سینمای محلّه‌شان نمایش داده شود ببرد. پتروس كنار خواهرش نشست. آنتیگون روبان‌های سرش را یكی‌یكی از موهایش باز می‌كرد و پتروس تمام مدت به او چشم دوخته بود.
پتروس با حالتی غم‌زده گفت: «جیرجیرك مرد!»
آنتیگون به محض شنیدن این حرف، یكی از روبان‌هایش را چنان با ضربه‌ای ناگهانی كشید كه چند تایی از موهایش كنده شد. بعد جعبه را از دست پتروس گرفت و در حالی كه به جیرجیرك مرده خیره شده بود، گفت: «نگاه كن پتروس! بال‌هایش چه‌قدر بامزه از هم باز شده.»
اگر پدرشان حرف‌های آن‌ها را می‌شنید، حتماً می‌گفت: «چه حرف‌های بچگانه‌ای!»
آنتیگون چهارده سالش تمام شده بود و پدرش فكر می‌كرد هر كسی به سن و سال او باشد دیگر نباید برای یك جیرجیرك مرده خودش را ناراحت كند.
آنتیگون از پتروس پرسید: «می‌خواهی جعبه‌ی دستبندم را بدهم تا جیرجیرك را توی آن بگذاری و خاكش كنی؟»
آنتیگون در آن لحظه می‌خواست سخاوت خود را نشان بدهد، اما پتروس پیشنهادش را رد كرد. او می‌خواست جیرجیرك را با وجود این كه مرده بود در همان شكاف تیرك زیرزمین خانه‌شان دفن كند.
پتروس صبحانه‌اش را با بی‌میلی می‌خورد. وقتی مادرش از او پرسید كه آیا تكلیفی دارد یا نه، فقط شانه‌هایش را بالا انداخت. شانه‌هایش را جوری بالا انداخت كه هم دارد و هم ندارد.
صبحانه‌اش را خیلی سریع خورد و با شتاب به طرف زیرزمین دوید. تا درِ زیرزمین را باز كرد تئودور با حالتی افسرده به طرف او حركت كرد. تئودور یك لاك‌پشت بود. وقتی پتروس تازه آن را گرفته بود، آن‌قدر كوچك بود كه در یك قوطی سیگار جا می‌گرفت. پتروس جعبه‌ی پر از تیله‌هایش را به یكی از هم‌كلاسی‌هایش داده بود و در عوض این لاك‌پشت را گرفته بود. اسمش را به این علت تئودور گذاشته بود كه درست مثل همكلاسی‌اش، تئودور، خیلی آهسته، سنگین و سلاّنه‌سلاَنه راه می‌رفت. وقتی تئودور آن‌قدر بزرگ شد كه دیگر توی قوطی سیگار جا نمی‌گرفت، پتروس آن را توی جعبه‌ی آب‌نبات گذاشت و هنگامی كه می‌خواست برای قدم زدن بیرون برود، آن را توی جیبش می‌گذاشت و سپس در میان چمنزاری رهایش می‌كرد تا برای خودش بچرخد. بالاخره، تئودور به اندازه‌ای بزرگ شد كه دیگر توی جعبه‌ی آب‌نبات هم جا نمی‌گرفت. پتروس، تئودور را به زیرزمین بُرد و هر روز آن را بیرون می‌آورد تا در حیاط خانه گردش كند. بعد هم از بیرون خانه علف می‌آورد و جلوش می‌ریخت.
آن روز، وقتی پتروس وارد زیرزمین شد، با قیافه‌ی گرفته‌ای به تئودور گفت: «امروز صبح زود جیرجیرك مرد!»
پتروس جیرجیرك مرده را در شكاف تیره گذاشت و با خمیر مجسمه‌سازی شكاف را مهر و موم كرد. بعد با چاقوی پیشاهنگی‌اش تاریخ مرگ جیرجیرك را روی چوب تیرك كَند: «بیست و هفتم اكتبر سال 1940 میلادی.»
بیست و هفتم اكتبر سال 1940 میلادی. پدر پتروس دفتر حساب زردرنگش را روی میز ناهارخوری پهن كرده بود و مشغول نوشتن بود. او باید تعداد زیادی از این دفترها را از ارقام و اعداد پُر می‌كرد تا عاقبت می‌توانست آپارتمان بزرگ‌تری اجاره كند. در آن صورت پتروس و آنتیگون مجبور نبودند هر دو در یك اتاق بخوابند.
هر بار آنتیگون و پتروس از پدرشان می‌خواستند چیزی برایشان بخرد او جواب می‌داد: «وقتی چند تا از این دفترها را نوشتم برایتان می‌خرم.»
اما از روزی كه پدر پتروس پشت میز می‌نشست، سرش را پایین می‌انداخت و سرگرم نوشتن ارقام و اعداد روی دفاتر زردرنگ می‌شد. پتروس به خاطر نداشت كه روی میز او كوهی از این دفاتر انباشته نشده باشد. یك روز آنتیگون برای پتروس تعریف كرد كه وقتی خیلی كوچك بود، در حاشیه‌ی یكی از دفاتر پدر، عكس گربه‌ای را نقاشی كرده بود و به خاطر این كارش كتك خورده بود.
پدر پتروس وقتی از سر كار به خانه برمی‌گشت، فوراً دست به كار می‌شد. او حتّی روزهای تعطیل هم كار می‌كرد. مادر پتروس از شوهرش گله می‌كرد و می‌خواست كه شب‌های تعطیل او را به سینما ببرد. اما پدر پتروس در جواب می‌گفت كه اگر او كارهای ادارات دیگر را به منزل نیاورد، درآمدش كفاف خرجی آن‌ها را نخواهد كرد. آن وقت مادر پتروس تمام كاسه كوزه‌ها را سر آقای كندیانیس می‌شكست؛ این شخص كارفرمای شوهرش بود كه تجارت كره و روغن‌زیتون می‌كرد.
آقای كندیانیس شخصی ریزاندام بود ـ‌ درست مثل ماهی‌های قنات. خیلی هم خسیس بود. سال‌ها می گذشت كه آقای كندیانیس به پدر پتروس ارتقای شغل نداده بود. آقای كندیانیس تنها كاری كه برای خانواده‌ی آن‌ها می‌كرد این بود كه در سال‌روز تولد مادر پتروس برای آن‌ها یك كیك ارزان‌قیمت می‌فرستاد.
پتروس تصمیم داشت از اول سال تحصیلی، هر هفته شاگرد اول كلاس شود و پس از مدرسه خیلی خوب مطالعه بكند. همچنین شب‌های تعطیل مادرش را به گردش ببرد؛ اما همه‌ی این تصمیم‌ها مال روز قبل از تعطیل بود، و تا روز تعطیل شروع می‌شد، خیال شاگرد اول شدن هم از سرش بیرون می‌رفت.
پتروس بالای دفترچه‌ی جغرافیایش تاریخ بیست و هفتم اكتبر سال 1940 را نوشته بود. اما بقیه‌ی صفحه، كه قرار بود نقشه‌ی استرالیا را روی آن رسم كند، خالی بود. به نظر می‌رسید كه درس جغرافیا را عمداً در روز بعد از تعطیل گذاشته‌اند تا در روز تعطیل، سر پتروس به كشیدن نقشه گرم شود. صبح روز تعطیل كه می‌شد همیشه پتروس تصمیم می‌گرفت خیلی زود نقشه‌ی جغرافیایش را رسم كند و از شرّ آن خلاص شود؛ اما هر بار اتفاقی می‌افتاد و تصمیم او عملی نمی‌شد. مثلاً همان روز اگر جیرجیك نمرده بود، شاید پتروس می‌توانست نقشه‌اش را تمام كند.
بالاخره، پتروس تصمیم گرفت نقشه‌اش را بكشد؛ ولی هنوز چند خط بیش‌تر نكشیده بود كه آنتیگون او را صدا كرد و گفت كه وقت رفتن به سینما است. قبل از رفتن بر سر این‌كه پتروس می‌خواست آن روز كفش‌های كتانی‌اش را بپوشد با هم شروع كردند به جر و بحث. آنتیگون پتروس را مجبور می‌كرد كه موهایش را خیس كند و خوب شانه بزند. همچنین او را تهدید كرده بود كه اگر ژاكت آبی‌رنگ دكمه برنجی‌اش را نپوشد از سینما خبری نخواهد بود.
پتروس خیلی مایل بود آن فیلم كمدی را ببیند؛ و اگر به خاطر فیلم نبود ترجیح می‌داد به جای پوشیدن آن ژاكت بدقواره، در خانه بنشیند و با حشراتش بازی كند یا به زیرزمین برود و خودش را با تئودور سرگرم كند. ژاكت پتروس، حالا دیگر آستین‌هایش خیلی كوتاه شده بود، و به همین علت مجبور بود دائماً دست‌هایش را تو بكشد تا كوتاهی آستین‌هایش معلوم نشود.
پتروس برای عملی كردن تصمیمش سَرِ غیرت آمد و فوراً دست به كار شد تا نقشه‌ی سرزمین استرالیا را رسم كند؛ اما دم در كه رسید سویتریس، پسر همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌شان، را دید. سویتریس، از او خواست بیاید و كبوتر مرده‌ای را كه صبح در یك خرابه یافته بود ببیند. پتروس باید پیش او می‌رفت و كبوتر را می‌دید. تا پتروس بجنبد، خیلی از وقت گذشته بود. حالا مادرش او را صدا می‌زد كه بیاید و شام بخورد ـ در حالی كه پتروس هنوز حاشیه‌های نقشه را هم به‌طور كامل رسم نكرده بود.
پتروس تصمیم داشت وقتی بزرگ شد و تشكیل خانواده داد، هرگز افراد خانواده‌اش را مجبور نكند تا دور میز بنشینند و غذا بخورند. او قصد داشت خانه‌ای دوطبقه بسازد كه طبقه‌ی پایینش از طریق راه‌پله‌های چوبی به طبقه‌ی بالا راه داشته باشد ـ درست مثل راه‌پله‌های چوبی به طبقه‌ی بالا راه داشته باشد ـ درست مثل راه‌پله‌های چوبی كه در خانه‌ی ریتا، دوست صمیمی آنتیگون، دیده بود. آن وقت زن و بچه‌اش می‌توانستند روی پله‌های چوبی بنشینند.

زهره پریرخ

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>