تصویرگر: سمانه قاسمی

روزگاران قدیم، قلعه‌ای بود که در زیبایی همتایی نداشت. این قلعه محل سکونت حاکمی بزرگ بود که علاقه داشت آتش مطبخ آن همیشه روشن باشد و آب گرم و غذای داغ همیشه حاضر.
یک سال زمستان سردی آغاز شد. برف همه جا را پوشاند. سرما کشنده بود؛ اما داخل قلعه گرمایی مطبوع وجود داشت؛ آن هم به خاطر آتش بزرگ بود. این آتش سالیان سال به صورت مداوم روشن بود و قلعه از گرمای آن گرم بود. از گرمای این آتش ساکنان قلعه هم خوشحال بودند. در این سرما، آتش بزرگ پیروز میدان بود.
تا این که یک روز صبح، وقتی خدمتکاران برای تهیه صبحانه وارد مطبخ شدند؛ ناگهان فریاد آن‌ها در تمام قلعه پیچید. چه اتفاقی افتاده بود؟ آتش بزرگ در حال خاموش شدن بود. هرچه هیزم و زغال درون آن می‌ریختند تا جلوی خاموشی آن را بگیرند، موفق نشدند. آتش بزرگ نمی‌خواست روشن بماند. سرانجام آتش خاموش شد و تلاش ساکنان قلعه هم نتیجه‌ای نداد.
به زودی سرما وارد قلعه شد. تمام دیوارها را در برگرفت. پله‌های سنگی قلعه به سختی یخ زد. سرما توان ساکنان قلعه را گرفته بود. با پیروزی سرما، گرسنگی هم از راه رسید. دیگر رمقی برای تلاش نمانده بود. آتش بزرگ هم دیگر روشن نشد. حاکم که تحمل دیدن سختی کشیدن ساکنان قلعه را نداشت؛ به یک قاصد دستور داد تا به شهر برود و از مردم آن جا کمی آتش بگیرد و در عوض آن مقداری سکه طلا بدهد.
قاصد همراه خود فانوسی برداشت تا آتش را در آن بگذارد. رفت و رفت تا به شهر رسید. دانه‌های برف آرام بر سر او فرود می‌آمد. پاهایش بی‌حس شده بود. در میدان شهر فریاد زد: «برای روشن کردن آتش بزرگ قلعه، شعله‌ای کوچک می‌خواهم!»
پس از چند دقیقه، تاجری بیرون آمد و گفت: «بیا به خانه‌ی من. در عوض صد سکه‌ی طلا یک تکه زغال گداخته به تو می‌دهم.»
سرباز قبول کرد. سکه‌ها را داد. زغال سرخ را در فانوس انداخت و باخوشحالی به راه افتاد. تا به قلعه رسید. از پله‌های قلعه بالا رفت به در مطبخ که رسید، دید زغال سرخ، خاکستر شد و ناگهان خاموش شد. قاصد بیچاره، دوباره در سرما برگشت به شهر. در میدان شهر فریاد زد: «برای روشن کردن آتش بزرگ قلعه، شعله‌ای کوچک می‌خواهم!»
این بار پس از چند دقیقه، یک سرباز جنگ به قاصد گفت: «به خانه‌ی من بیا. من کمکت می‌کنم. سکه‌ای هم نمی‌خواهم؛ ولی باید من را به عنوان سپهسالار در قلعه پیش حاکم منصوب کنید.»
قاصد باخوشحالی قبول کرد. هیزم‌های گداخته از آتش را گرفت. داخل فانوس انداخت و به سرعت به راه افتاد. نمی‌دانست با چه سرعتی راه را طی می‌کند. سرما و کرختی انگشتان هم نتوانست او را نگه‌ دارد. به سرعت پله‌های قلعه را بالا رفت. نگاهی به فانوس انداخت. هیزم‌ها هنوز می‌سوختند. به در مطبخ رسید. نزدیک خاکستر آتش بزرگ که رسید، دوباره نگاهی به فانوس انداخت؛ ولی این بار لبخندش خشکید. آتش هیزم‌ها خاموش شده بود! غم سرتا پایش را فراگرفت.
قاصد با ناامیدی وارد شهر شد. دوباره فریاد زد و کمک خواست. هر چه سکه‌ می‌داد یا قول مقام و منصب، و آتش بزرگ‌تری از مردم می گرفت، نزدیک در مطبخ آتش‌ها یکباره خاموش می‌شدند. نه! امکان ندارد! آتش بزرگ دیگر هیچ گاه روشن نمی‌شود. همه‌ی ما از سرما و گرسنگی خواهیم مرد. او بار دیگر از قلعه خارج شد ولی به شهر نرفت. نمی‌دانست چه باید بکند. در افکارش غرق بود که به کلبه‌ای فقیرانه رسید. دودی سفید از دودکش قدیمی‌اش آرام آرام بیرون می‌آمد. جلوتر رفت. با خود فکر کرد شاید بتواند از این خانه آتشی به قلعه ببرد. در زد. دخترکی در را باز کرد. قاصد گفت: «من برای روشن کردن آتش بزرگ قلعه به شعله‌ای نیاز دارم. می‌توانی به من کمک کنی؟ پول خوبی به تو می‌دهم!»
دخترک به اجاق اشاره کرد و گفت: «پولی نمی‌خواهم؛ ولی من تنها این زغال گداخته را دارم که با آن برای پدرم غذا درست کرده‌ام. اگر آن را به تو بدهم، دیگر آتشی برای ما باقی نمی‌ماند.»
قاصد ناامیدانه آهی کشید و خواست برود که دخترک از او خواست داخل بیاید و گفت: «شاید بشود کاری کرد. غذا را با ما بخور. من زغال را دونیم می‌کنم. نیمی برای قلعه و نیمی برای ما.»
قاصد با خود گفت: آتش‌های بزرگ نزدیک مطبخ خاموش شدند، این که دیگر به بیرون نرسیده خاموش می‌شود!
ولی پیشنهاد دخترک را پذیرفت.
قاصد تازه نفس با زغالی کوچک در فانوس به راه افتاد. گرچه زغال کوچک بود؛ ولی به شدت می‌سوخت. قاصد به سرعت پله‌ها را بالا رفت. به در مطبخ که رسید به فانوس نگاه کرد. با تعجب دید زغال هنوز سرخ است. به خاکستر آتش بزرگ نزدیک شد. زغال هنوز روشن بود. آن را درون خاکسترها انداخت. خاکسترها گرم شدند. هیزم‌ها دود کردند و آتش بزرگ کم کم روشن شد و ناگهان زبانه کشید. آتش بزرگ روشن شده بود. به زودی قلعه گرم شد. ساکنان قلعه دوباره خوشحال شدند. سرما بار دیگر از آتش بزرگ شکست خورد و بیرون قلعه رانده شد.
قاصد تمام ماجرا را برای حاکم تعریف کرد و در آخر اضافه کرد: «نمی‌دانم چه رازی در این داستان پنهان است؟ آتش‌های بزرگ خاموش شدند و این آتش کوچک هم‌چنان روشن مانده!»
حاکم کمی فکر کرد. قدم زد و آهی کشید و گفت: «این آتش کوچک بود؛ ولی درونش محبت و عشق به کمک کردن بود. میل به بقا. این است که روشن ماند تا آتش بزرگ را روشن کند.»

ترجمه ی ویدا رامین

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>