تازه‌های هدهد

تصویرگر: محبوبه کلایی

لحظه آغاز

بهار از همان لحظه آغاز شد
که در باغچه غنچه‌ای باز شد

پایانِ بازی

پایانِ بازی

الا‌کلنگ و تاب و سرسره را تو می‌روی و یادت می‌رود اما زمینِ بازی می‌داند کی رفتی و کی دیگر برنگشتی. ما از زمین بازی بیرون آمدیم. ظهرِتنبل پاییزی نشسته بود بر لبه‌ی صندلی‌های خالی پارک. ما ظهر پارک را تنها گذاشتیم برای رسیدن به میزِ ـ شاید ـ چهارنفره‌ی آشپزخانه و خوردن ناهاری گرم با منظره‌ای از زمین بازی.[ادامه مطلب...]

عارفی در عرفات

عارفی در عرفات

می‌خواهم از پیله‌ی خودم دربیایم. این خود، سالیان سال بود که به من پیله می‌کرد تا فقط خودم را ببینم، فقط خودم را بشنوم، فقط خودم باشم و از خدایی تو غافل! پیله‌ام را درمی‌آورم و همراه با نسیم بی‌قراری که به سمت جنوب شرق جغرافیای دلم می‌رود، راهی عرفات می‌شوم. ماندن در عرفات، مجالی‌ست تا برای شناختن تو با[ادامه مطلب...]